سه شنبه 19/9/1392

سلام دوستان عزیزم....

حالتون خوبه؟

از این به بعد می خوام همراه این که مطلب های جور وا جور میذارم؛شرحال روزهای زندگیم رو هم بنویسم...البته بعضی روزاش رو....

شما هم لطف کنید نظر هاتون در موردش بگین....

اگه تو جمله بندی هام هم بهم کمک کین که واقعا ممنونتون میشم.....

اهان راستی!چونکه زندگی خصوصیمه براش رمز میذارم.رمزشم به اونایی که میدونم میدونم ولی فعلا اولیش رو رمز نمیذارم.

پس بریم تو ادامه مطلب....


سه شنبه  19/9/1392        14:00

سلام.

امروز یکی از بهترین روز های زندگی ام بود!به هیچ عنوان تا الان چنین اتفاق خوبی تو مدرسه برام نیوفتاده بود....

امروز تو مدرسمون طرح"مدام"اجرا شد؛یعنی دانش آموزان مدرسه رو اداره کردند.من هم جای خانم باقری،مدیر مدرسمون،بودم!

یه حس و حال خوی و البته عجیبی داشت.احساس بزرگی!همه ی دبیرا با احترام خاصب باهام صحبت میکردند.انگار واقعا دانش آموز نبودم.اول صبح با خانم باقری کلی شوخی کردم.خانم حیدری،ناظم مدرسمون،هم یود و کلی خندیدیم...

زنگ تفریح گذشت و دوباره با ذوق و شوق رفتم تو دفتر..کاری نبود که انجام بدم....!!!

به خانم باقری گفتم:شما بقیه روزا چیکار میکنین که منم همون کار رو بکنم؟گفت:هیچی!میشینم رو صندلیم و به این و اون دستور و میدم و نگاشون میکنم!حالام بیا بشین کنار خودم با هم حرف بزنیم.منم با کمال میل رفتم و دیگه کلـــــــــــــی حرف زدیم.می دونید؛خوشم میاد که خانم باحالیه....اهل حاله!

خلاصه...

من تا چقدر وقت باهاشون حرف بزنم؟آخرش حرفام تموم شد.خانم فتوت(معاون پرورشی)یه عالمه سی دی بهم دادند و گفتند:برو این سی دی ها بزن تو کامپیوتر ببین کدوماش خوبه کدوماش به درد نمی خوره....منم رفتم پای کامیوتر شروع کردم....

آقا جاتون خالی..چندتا سی دی از مدرسه قبلی که کادر این مدرسه توش کار میکردند و پیدا کردم...از اون جالب تر،عکس های دبیرامون رو هم پیدا کردم...چقدر جوون بودن!!!!خییییییییییلی ها..من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوی....شاخ در آوردم این عکس ها رو دیدم...من یواشکی سی دی ها رو برداشتم تا برم و تو کامپیوتر خودم کپی کنم.

خلاصه سرتون رو درد نیارم؛امروز خیلی عالی بود...زنگ اول که تا به خانم نجفی(دبیر حرفه فن)گفتم من امروز جا مدیر مدرسه هستم کف کرد!همچین باهام دست داد و گفت:شیطون!بهتم میادا....

زنگ دوم امتحان زبان داشتیم.یه کوچولو استرس دادم...به نظرم خوب دادم.؛ حالا دیگه هر چی خدا صلاح بدونه.جون من تاحالا دیده بودین مدیر مدرسه امتحان بده؟ضد حال بیشتر از این....؟؟!!

زنگ سومم که خدا رو ششششششششششکر،خدا رو شکر با سنجارونسبز(تاریخ و جغرافی)داشتیم...اخیییییییییییش از دستش فرار کردم.خدایا شکرت....یه خانومیه....لا اله الا الله ...ولش کن ...عصبانی

تا آخر زنگ با خانم فتوت داشتم شوخی میکردم که یعنی دیگه باور کنین دلم درد گرفته بود...

بعدشم که زنگ نماز شد و رفتیم نماز جماعت..آخی!حاج آقامون حال خوبی نداشتن و نیومدند!مجبورر شدیم فرادی بخونیم.

تو راه مدرسه ام که با مهدیس و ندا اومدم خونه.قبل از اینکه نهارمو بخورم زود رفتم و عکس ها رو،روی کامپیوتر خودمون کپی کردم و بعدش نهارمو خوردم.

الان هم که دارم این متن رو می نویسم و ساعت حدودا 14:20 است...

امروز نمی خوابم؛می شینم مشق های فردا رو می نویسم .ساعت 4 باید برم مسجد؛کلاس داریم.واااااای عزیزم فردا با خانم محمودی داریم.....

خیلی دلم براشون تنگ شده...الهی بمیرم کمرشون خیلی درد میکنه....

حدود دو هفته بود که نیومده بودند مدرسه...بچه ها توروخدا براشون دعا کنید.....خدا رو قسم خوردم...خواهشا....

فعلا که هم دست من درد اومد و هم سر شما....

یاعلی....خداحافظ.....

 

امروز هم،چه خوب و چه بد،گذشت...

تا ببینیم فردا خدا چی می خواد...

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ 『ƒαтι¢н ❤ кнαησσм』 ]