از نو شروع کرد...

رفتم نشستم کنارش گفتم : 

 

برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟  گفت : بفروشم که چی ؟

 

تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، 

 

با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ 

 

گفتم : بخرم که چی ؟

 

تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!

 

اشکاشو که پاک کرد  یه گـل بهم داد گفت :

 

بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم...

 

[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ 『ƒαтι¢н ❤ кнαησσм』 ]