چند مگس؟؟؟؟

این پست رو مخصوص کسایی که اهل اصفهان هستند  گذاشتم چون فکر نکنم بقیه بتونن بفهمند.....خجالتنیشخند

 

چند مگس مگه؟

تعجب یک همشهری از حجم فلش مموری !

/ 9 نظر / 14 بازدید
غمستان

پنجم خرداد 63 بود که مادرم دوقلو به دنیا آورد اولی همونجا از دنیا رفت ولی اسم دومی رو گذاشت رضا. راستش از کودکیم زیاد نمیدونم، سال اول همدان بودیم بعدش اومدیم تهران. ظاهراً اوایل نازی‌آباد و افسریه مستأجر بودیم که خواهرم توی همون سالها به دنیا اومد، همزمان با تولدش بابام بانک صادرات استخدام شد تا اینکه توی یکی از غربی‌ترین نقاط تهران به نام کن خونه خریدیم، کلاس اول و دوم دبستانو مدرسه شهید سیاوش وصال کن خوندم تا خونمون رفت پیچ‌شمیران، خیابان سعدی‌شمالی. شیرین‌ترین خاطره اونجا حضور همیشگی من در نمازهای جماعت مسجد قائم(عج) بود که از همون روز اول یعنی از سوم دبستان تا اول دبیرستان ادامه داشت ولی از دوم دبیرستان که رفتیم تهرانپارس دیگه نماز جماعت نرفتم و از همونجا بود که رضا بد شد، دیگه بجای اینکه

غمستان

دیگه بجای اینکه سر اذون بدوم به سمت مسجد، دویدم به سوی آلودگیهای جوونی و کارم به اونجا رسید که سال دوم سوم دانشگاه افتادم دنبال چت با دختر تا دوست‌دختر پیدا کنم، دلیل اصلیش هم عدم مکنت مالی برای ازدواج و متأسفانه ایمان‌نداشتن به رزاقیت پروردگار بود تا اینکه با دختری به نام مریم آشنا شدم که دامغان زندگی میکرد و من بعد از مدتی ارتباط تلفنی در روز عید فطر سال 85 (دوم آبان) که مصادف با چهارمین سال ورودم به دانشگاه بود، برای اولین بار مریمو توی دامغان دیدم و این دیدار دو روزه زمینه‌ساز ازدواجم با مریم شد و 6 دی‌ماه عقد کردیم و 16 آذر سال بعدش رفتیم سر خونه‌زندگیمون البته ما از اول عروسی تا حالا به دلیل مشکلات مالی مجبور بوده‌ایم توی محله‌ای به نام دروازه غار زندگی کنیم که در نزدیکی میدان شوش قرار دارد و افراد معتاد

غمستان

در نزدیکی میدان شوش قرار دارد و افراد معتاد مواد مخدر به وفور در آن یافت میشود به‌طوری‌که یکی‌دو سال اول شدیداً وحشت داشتیم از اینکه مریم تنها بره بیرون و مثلاً چیزی بخره، حتی خود من گاهی با دیدن بعضی قیافه‌ها توی کوچه میترسیدم چون معتادهای خطرناکی در تمام ساعات شبانه‌روز اونجا مشغول خریدوفروش یا مصرف مواد مخدر هستند. اول زندگیمون حقوقم 30 هزار تومن بود و همینقدر هم اجاره‌خونه میدادیم لذا تمام پولی که داشتیم حدود 1 میلیون و 100 هزار تومنی بود که از کادوهای عروسی جمع شده بود، وقتی اون پول تموم شد، سرویس طلای مریمو فروختیم 750 هزار تومن و همچنین به بهانه اینکه میخواهیم قسمتی از یکی از چندین قرضی را که برای تهیه‌کردن پول پیش خونه گرفته بودیم، پس بدهیم، بالاخره موفق شدیم 1 میلیون و 250 هزار تومن از خانواده من پول بلاعوض بگیریم (آخه بخاطر وضع مالی بد پدرم و نیز مخالف‌بودن مادرم با ازدواجمون، اونها برای عروسی کمک مالی به ما نکردند و فقط بهم 2 میلیون تومن دادن) و البته الآن بعد از 7 سال زندگی مستقل

غمستان

و البته الآن بعد از 7 سال زندگی مستقل فهمیدم مادرم چقدر از دادن اون پول سوخته (آخه وقتی برای مسکن مهر بابام 17 میلیون بهم قرض داد و 6 میلیون بلاعوض، مامانم تأکید داشت ازم رسید و امضاء بگیره و هنگامی که مامانم از پول خودش 12 میلیون بهم قرض داد، تصریح کرد که حتماً باید اون پولو بهش پس بدم) خلاصه 750 هزار تومن پول سرویس طلای مریم و اون 1 میلیون و 250 هزار تومن رو دادیم به یک نفر باهاش کار کنه و بهمون سود پولو میداد و ما خرج روزانه زندگیمون میکردیم تا اینکه اون یارو ورشکست شد و 2 میلیون ما را هم پس نداد، بعدش خودم و مریم رو آوردیم به هر کاری که میشد ازش پول دربیاد، مریم به عنوان منشی رفت یه شرکت که گفتن تا زمانیکه آبدارچی استخدام کنن مریم باید کارهای آبدارچی اونجا رو هم انجام بده، خودم هم رفتم دنبال بازاریابی برای آیفون تصویری که البته هیچ پولی از اون کار درنیومد، من رفتم مدرسه کار کنم، مجبور بودم 5 صبح از خونه برم بیرون تا 7 مدرسه باشم، یه روز صبح که میرفتم، چندتا معتاد میخواستن جلومو بگیرن که با وحشت از دستشون فرار کردم، گاهی میشد که صبح میخواستم برم سر کار، بخاطر دیدن ناگهانی معتادی که دقیقاً پشت در ساختمون در

شیما

[خنده][قهقهه] راستی فاطمه جون به این یکی وبم هم سر بزن حتما برو khat---khati.mihanblog.com

مشتاق مرگ

به گزارش دل بدبخت من، از این به بعد نام وبلاگ از غمستان به مشتاق مرگ تغییر پیدا می‌کند و دلیلش هم این است که غمهای من تنها با مرگ خاتمه پیدا می‌کنند به امید اینکه هر چه زودتر مرگ را در آغوش بگیرم

شیما

یه اپ انتخاباتی بدو بیا ا

farzaneh

سلام عزیزم ما جمع خاصی نداریم ولی اگ مرتب سر بزنی و نظر بذاری با همه میتونی اشنا بشی[ماچ]